تبليغاتX
ღ حرفای دل دو تا عاشقღ

ღ حرفای دل دو تا عاشقღ

ای که تویی همه کسم/ بی تو میگیره نفسم/ اگه تو رو داشته باشم/ به هرچی که میخوام می رسم

سلام بچه ها

چند وقتیه که وبلاگ جدید زدم. اگه کسی دلش می خواد یه سری بزنه تو نظرا بگه تا آدرسشو بذارم.

قربون همتون.

بای


بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خیلی سریع می روند.

بعضی برای مدتی می مانند. روی قلب ما رد پا می گذارند.

و ما دیگر هیچ گاه همان که بودیم نیستیم...

...

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت17:7توسط فاطمه | |

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم ...

ولی بالاخره باید از یه جا شروع کنم دیگه!

دیشب باهم چت کردیم. و خلاصه ش اینه که این آقا محمد ما تو این چند وقته یعنی حدودا یه ساله تمام فکرایی رو داشته که منم داشتم ولی هر بار سعی می کردم یه جوری سرخودمو شیره بمالم! منظورم از فکر همه ی چیزای منطقی واسه ادامه پیدا نکردن اون رابطه است. مثلا اینکه هنوز زوده و از این حرفا...

و پس از چندی بحث کردن به این نتیجه رسیدیم که هر دوتامون باید صبر کنیم تا موقعش ببینیم خدا چی می خواد ...

البته من اولاش خیلی ناراحت و عصبی بودم. چون معتقد بودم و هستم که نباید اونجوری بهم حرفاشو می زد ونباید منو می ذاشت تو بی خبری اما کم کم نرم تر شدم وقتی فهمیدم این آخرین چته...

کاش می شد برای آخرین بار طصداتم بشنوم ولی... ولی می ترسم سست بشم... ولش کن...

و قرار بر این شد که هر وقت اومد ایران یه جوری بهم بفهمونه که هنوز به فکرمه یا نه. یعنی اگه نگام کرد من بفهمم که هنوز تو قلبش یه جایی دارم. اگرم نه... سعی کنم فراموشش کنم. که ایشالا اونجوری نمیشه.

اگر که ما به هم رسیدیم ایشون باید طی یک عملیات بسیار بزرگ حسابی از دل بنده دربیارن این چند وقت رو و یه تلافی گنده بکنن. که اگر نکنن من به شخصه خودم از خجالتشون در میام... شوخیدم!

و آخرشم خداحافظی کردیم....

بازم می گم من مطمئنم که فراموشت نمی کنم... یعنی نمی تونم... می دونم تو هم حالا حالا ها به این راحتیا از فکرم درنمیای. ولی بازم تا ببینیم خدا چی می خواد...

خدا جونم... خودتی و خودت و این دل من... خودت درستش کن...

فکر نمی کنم دیگه این وبلاگو ادامه بدم. چون تنهایی اصلا نمی تونم... شاید یه وبلاگ دیگه بزنم. نمی دونم...

اینکار خیلی خیلی سخته... ولی با این حال منطقی ترین کاره...

با اینکه خیلی دلم برات تنگ می شه... خیلی... ولی به امید روزی که هر دوتاییمون با هم این وبلاگو ادامه بدیم.

و یادت نره یه تلافی گنده به من بدهکاریا!

قربون همه ی دوستای خوب که تو این مدت همراهی کردن. خیلی واسمون دعا کنین.

دوستون دارم.

دوست دارم.

به امید دیدار عشقم...

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت17:18توسط فاطمه | |

1آخرین دیدار  مهر 88

مامان و بابام و محمد کربلا بودن و من قم بودم. دیروز اومدم خونه که برم مدرسه. تو خونه تنها بودم.

خیلی اتفاقی و یهویی فهمیدم که ایرانی.

امروز اومدی خونمون....

همش خاطره شد...

و من اون گردنبندو بهت دادم که نصفش پیشه خودمه.... یادت میاد خودم برات بستمش...؟همیشه گردنمه... اما تو ... نمی دونم...

وقتی داشتی می رفتی بهم اطمینان دادی و گفتی نگران نباشم و گفتی که مطمئن باش تو مال منی نه هیچ کسه دیگه...

جمعه 3 مهر

مامانم اینا قرار بود اونروز بیان. تو شنبه می رفتی دوبی.

زنگ زدم ازت خداحافظی کردم و مطمئن شدم که خیلی دوسم داری...

 

 

آخرین تلفن 20 مهر 88

از وقتی رفته بودی نتونسته بودم بهت زنگ بزنم. چند باری هم زنگ زدم ولی جواب ندادی. تا اینکه...

محمد: سلام فاطمه

فاطمه: سل_________ام خوبی؟

-          بد نیستم تو چی؟ ... فاطمه باید در مورد یه مسئله ای با هم حرف بزنیم.

-          خب باشه بزنیم.

-          فاطمه من اصلا حالم خوب نیست، دیگه نمی تونم این ارتباطو ادامه بدم. این ارتباط دزدکی همش باعث افسردگی و این چیزامه. خیلی زور بزنیم بتونیم اونجوری سالی یه بار همدیگرو ببینیم...

-          (سکوت...)

-          لطفا دیگه به من زنگ نزن. اگه خدا بخواد ما به هم می رسیم. اگرم نه...

-          (بازم سکوت...)

-          به هر حال منو ببخش اگه قولی بهت دادم!

-          ب......ا.....ش.....ه

-          کاری نداری؟

-          نه....

-          پس خدافظ

-          خدا....فظ...

...

...

...

 چرا؟؟؟

 

 

 

18 آبان

امروز 28 روزه که ازش خبر ندارم و نمی دونم...

اصلا از دستش ناراحت نبودم و با نهایت نگرانی سعی کردم که بهش زنگ بزنم.فقط می خواستم دلیل بدونم چه اتفاقی افتاده که نظرش در مورد اون رابطه یهو اینقد عوض شده.چون نگرانش بودم. چون... اون نه تنها جوابمو نداد بلکه گوشیش رو هم خاموش کرد....

اصلا ازش توقع نداشتم که جوابمو نده... با اینکه می دونه منم گوشیشو خاموش کنه..............

چطوری دلت اومد؟

***

پ.ن: نمی دونم چرا دارم اینارو می نویسم ولی لطفا هر کسی که سر می زنه در مورد محمد قضاوت نکنه... چون هنوز نمی دونم چی شده پس دلیلی نمی بینم که قضاوتای مزخرف دیگران رو تحمل کنم...

و از بقیه هم ممنون که با نظراشون کمکم می کنن.

و علیرضا خان ناراحت نبودن من مال وقتی بود که داشتم بهش زنگ می زدم و الان اوضاع فرق می کنه. اگه بازم سر زدین در مورد اینکه خودمو خالی کنم لطفا توضیح بده چطوری؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت17:41توسط فاطمه | |

سلام خانومی خوبی؟

ببخشید خیلی وقت بود چیزی آپلود نکرده بودم آخه کامپیترمو دادم تعمیر هنوزم برش نگشتوندن.

یه خبری می خواستم بدم بهت  نمی دونم باید خوشحال بشم یا ناراحت. احتمال زیاد واسه تعطیلاته عید با مامانم میام ایران که کارای معافیته ابولحسن رو درست کنیم .

امیدوارم بتونم ببینمت. دلم برات یه ذره شده، واسه ی محمد گفتنت... واسه خنده هات . کوووشی؟

عزیزم من باید برم نمی تونم بیشتر از این بمونم.

دوست دارم هزار تا

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت17:4توسط محمد | |

سلام خانومی

خوبی عزیزم ؟

دانشگاه شروع شد . هنوز تعطیلاته تابستونی تموم نشده بازم تلپ تلپ باید از دبی تا شارجه بکوبم برم داشنگاه، اونم که همشو دارم میفتم .

هفته ی پیش داشتم با بابام بحث می کردم بزاره برم خوابگاه، آخه خیلی خسته کننده شده واسم هر روز ۱ ساعت تو ماشین ، ماشینم mp4 نمی خوره، گزاشتم رادیو، اونم همش آهنگای تکراری میزاره، همشم اینگلیسه هیچی نمی فهمم . خلاصه هر چی زور زدم نزاشت برم، میگفت فکر میکردم ۲ ساعت طول می کشه بری دانشگاه، در صورتی که فقط ۱ ساعته! اونم که چیزی نیست، چشماتو ببندی باز کنی رسیدی.

وای فاطمه پریروز که باهم صحبت کردیم احساس کردم خیلی روحیت بهتر شده، خیلی خوشحال تری . منم حسابی روحیه گرفتم . ولی روزای قبلش احساس میکردم خیلی خسته ای . جونه هر کی دوست داری مواظبه خودت باش، تو اماتی دسته خودت

کامپیترم ۲ هفتست خراب شده، الان با هزار منت و خواهش اومدم از کامپیتره ابوالحسن آپ می کنم، دمه در واستاده هی میگه یالا .

دیروز برو بچه های بمبعی و کراچی با هم جمع شدن افتار دادن تو دانشگاه . ما هم خوشحال خوشحال رفتیم ببینیم چی میدن یه مقدار هم ببریم خونه واسه خانوم بچه ها، یه مقدار خوردم تستش کنم، تا همین الان زیره لبم داره می سوزه. نمی دونم اینا چجوری تحمل میکنن . انقدم فلفل و مشروب میخورن هندی پاکستانی ها که یه شکم درست می کنن انگاری ۲ ساله ۷ قلو نگه داشتن اون تو . خلاصه بیخیال شدیم اومدیم خونه .

فردا امتخانه ریاضی دارم، ولی جلسه پیش غایب بودم، کتاب هم ندارم، نمی دونم چجوری بشینم درس بخونم.

فاطمه این کله ی منو خورد، میگه از پایه کامپیتر پاشه، من برم ببینم کتابه ساله پیشم به دردم می خوره یا نه.

یادت نره دوست دارم

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت22:2توسط محمد | |

اگه تو حیاطی نشسته بودی،دیدی یه قاصدک خوشگل داره میاد طرف لبت،فوتش نکن چون من یه بوس همراش برات فرستادم ...


+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت21:51توسط فاطمه | |

سلام عزیزم

هیفا می خواد کامپیوترو جمع کنه بذاره تو اتاق و تو اتاقم دیگه اینترنت نداره و ... و به این زودیا دیگه نمی تونم آپ کنم

فقط می خواستم بگم خیلی دوست دارم...

نمی دنم چرا دلم یه جوری شده... یه جور بدی...دلم خیلی خیلی هواتو کرده... کاش الان پیشم بودی... کاش  الان تو.....

خیلی مواظب خودت باش وهمین طور مواظب منو قلبم...

عاشقتم

بای...

LOVE.jpg LOVE image by CHERISH_FITZMAURICE

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت21:21توسط فاطمه | |

سلام شکلات

خوبی؟

کجایی که دله منم برات یه ذره شده .

امروزنژم مثله همه ی روزای دیگه الکی الکی گزشت . وقتی آفتو خوندم کلی به خودم بدو بیرا گفتم که چرا آنلاین نبودم . از اون موقه هر ۱۰ دقیقه میام پایه کامپیتر که شاید پایه کامپیتر باشیو باهم بتونیم چت کنیم .

یادته روزای اول، تو تابستون با هم چت میکردیم، انقدر دلم میخواد بازم باهم بچتیم .

فاطمه! دیشب دوباره خوابتو دیدم، خیلی خوابه خوبی بود! . اومده بودین خونه ی ما، مامانو باباتم بودن. بعد منو تو داشتیم با هم دردودل میکردیم تو هم افتاده بودی بو دوشه من. بابات هی میرفت میومد میگفت درست بشین، ولی تو میگفتی نمی خوام .

هفته ی دیگه دانشگاه هم دوباره شروع میشه. بازم دردسر .

من برم بخوابم خانومی، خیلی خستم، فردا دوباره میام. فقط میخواستم یه عرضه علاقه ای کرده باشم.

دوست دارم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت0:21توسط محمد | |

سلام عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقم عمرم جونم نفسم ...

خوبی قربونت برم؟

دیروز داشتیم با هیفا فیلم عروسیشو می دیدیم. قسمت مردونه... یه جا داشتی با موبایلت ور می رفتی... یه جام داشتی شام می خوردی... بعدش زدیم اون موقعی که با ماشین دنبال عروس بودیم. وقتی همه ی مردا و پسرا داشتن می رقصیدن وسط خیابونو منم تو ماشین حبس بودم و اشکم در حال در اومدن بود... ( آخه بابام نمی ذاشت از ماشین بیام بیرون) تو فیلم تو همش دست می زدی... یه چند جام رقصیدی با احسان... منم فقط داشتم تورو نگاه می کردم.....یه کمی شیطون شده بودی ولی خیلی ماه.... هیچی بی خیال... نمی خوام گریه م بگیره...

عکسا و فیلمای دوبی رو هم دیدیم. تو هیچ کدومش تو نبودی ولی تو فیلمای یه صدای خیلی قشنگی میومد از پشت دوربین... خیلی قشنگ دلربا...

منم امیدم فقط به ته ته دل توئه...

الان خونه ی هیفام و ساعت حدود ۲ نیمه شبه! نمی دونم الان داری چی کار می کنی... شاید خوابیدی...... شایدم بیداری...

خوشحالم که سفرت خوب بوده. قربون اون نق نزدن و فدای تاولای پات... هی من میگم نیازی به "..." نیست بیا پیشه خودم هی گوش نمی کنی!  راستی صبحانه خوبه. سعی کن بازم بخوری. من که صبحانه نخورم ضعف می کنم!  البته می دونم شما مردی (یعنی پسری) قوی ای و ضعف نمی کنی ولی بازم خیلی مفیده!

بذار منم از خونه ی پدبرزرگ و عموهام بگم. عمو امیرم که به سلامتی بعداز کلی زور زدن عمه ها و زن عموم زن گرفت. که منو دختر عموم حورا طی یک عملیات کاملا زیر پوستی رضایت عمو و عمه مو گرفتیمو یه ذره آهنگ گذاشتیم تو مراسم عقد. طلسم بالاخره شکسته شد. البته چون آخرین بچه ی مجرد بود و ته تغاری بقیه راضی شدن و گرنه از اون جایی که پدربزرگم روحانیه و آهنگ ماهنگ هیچ جایی تو خونه نداره این کار محال به نظر میومد! خلاصه عمه هام حسابی ترکوندن.سقف خونه داشت میومد پایین از بپر بپر این ۶ تا خواهر! مام یا دست می زدیم یا جیغ! البته من جیغ نمی زدما. آلا هی جیغ می زد. هر از گاهی هم یه عرض اندامی می کردیم. هر چند که بلد نبودیم!!!

تازه اون چند هفته کلی م بچه داری کردم! از این ور حسنا تو بغلم بود از اون ورم اسرا حسودی می کرد از گردنم آویزون می شد می گفت دوست دارم! اینو میذاشتم زمین اون یکی می گفت بغلم کن! اون مدت کلی کمر درد گرفتم! موقع یه رفتنم که اسرا ولم نمی کرد.دولا شدم بوسش کنم دستشو دور گردنم حلقه کرد و هی می گفت نرو...! حورا و آلائم که گریشون گرفته بود دیگه بماند... البته منم دست کمی از اونا نداشتم... آخه دلم از یه جای دیگه پر بود و منتظر بهونه بودم که یهو یه چنتا قشنگش به پستم خورد و....!!

راستی عزیزدلم خودتو به خاطر اینکه نتونست بیای ایران ناراحت نکن. می دونم نشد...فدای سرت... ایشالا دفعه ی دیگه......

نمی دونم چرا تا الان چراغ خواب اتاق هیفا اینا روشنه! یه نیم ساعتی هست که رفتن بخوابن و درو بستن ولی .........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

امروز داشتم با هیفا اتاقشو تمیز می کردیم که چشمم خود به یکی از عطرای هیفا که مامانت واسه نامزدیش واسش آورده بود که خیلی خیلی م بوش خوبه. خیلی... یاد بوی عطر تو افتادم و دلم ضعف رفت... هنوزم یه ته بوشو توی پالتوم حس می کنم... خیلی دلم برای بوش تنگ شده... حقا که این دوبی عطرای خیلی دوست داشتنی و خوشبویی داره... و ساکنین خیلی دوست داشتی تر...!

خب من دیگه برم بخوابم آقا سرور سالار....

خیلی دوست دارم ...

مواظب خودت باش.

شب بخیر... بـــــــــــــــــــــــــــوس بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس

بای...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت3:9توسط فاطمه | |

سلام شکلات

خوبی؟

منم دلم خیلی برات تنگ شده، باورت نمی شه. این چند وقته همش خوابتو میبینم. خوابه مامانتم میبینم . ولی نمی دونمی یه جوری رفتار می کنن با من تو خواب، نمی دونم خوبه یا بده .

۱ هفته ای بود که اینترنته اینجا قطعه. هرچی زنگ میزدم به مخابرات کسی نمیومد درستش کنه. امروز بعد از هزار مکافات یکی اومد.

هممم.. از سفر بگم برات

رفتیم اونجا، موسی انقدر زده حال زد به ما که نگو و نپرس. هرجا میرفتیم میگفت من خستم، حوصله ندارم، نمیدونم فلانمه، بیسانمه . البته خوب ما هم زیاد راه میرفتیم. دقیقا ۶ قسمته پاهای من تاول زده. ولی خوب بنده خدا بابام بعد یه مدتی اومده با ما مسافرت من نمی خواستم نق بزنم .

باور می کنی من برای اولین بار تو این چند سال ۱۰ روز پشته سره هم صبحانه خوردم . خیلی سخت بود ولی تونستم دیگه . هر روز صبح ساعت ۹ بیدار میشدیم میرفتیم پایین صبحانه میخوردیم. ولی یه بدی داشت این سفر که البته قبلا بهت گفتم فکر کنم، اونم این بود که نمیشد چیزی بخوری . همیشه آخرش ختم مید به رستورانه ایرانیه نزدیکه هتل...

راستی روزی که رفتیم فرودگاه، دمه در گفتن که ویزای دبی من تموم شده، اگه برم دیگه نمیزارن بر گردم . یعنی میگفتن اگه بری، باید از اول بری ویزای دبی بگیری که اون دیگه به ایرانیا نمیدن. من به بابام گفتم عیب نداره بریم اینگلیس، اتفاقه خواصی نمیوفته. چون میدونستم موقه ی برگشت مجبور میشن منو بفرستن ایران تا کارای من تموم بشه، شاید فرجی بشه منم بیام فاطمم رو ببینم، ولی نشد. بابام هی میگفت بری دیگه نمیزارن بیای تو.

اونجا خیلی هوای خوبی داشت. چند سالی بود توی همچین آب و هوای زندگی نکرده بودم.

منم خیلی احساس دلتنگی میکنم. ولی یه چیزی ته ته دلم میگه همه چی درست میشه، نگران نباش.

خیلی عکسای قشنگی آپلود کردی. خصلتای منو که فعال کرد .

مواظبه خودت باش

آها راستی، ببخشید که تلفن رو جواب ندادم. رفته بودم فوتبال .

یادت نره دوست دارم.

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت18:34توسط محمد | |

سلام محمد من

چطوری عزیز دلم؟

آهنگ وبلاگو تازه گوش کردم... خیلی قشنگه...

الان تو هتلم. یه ساعت پیش اومدم. چند بار بهت زنگ زدم نیم ساعت بعد از اینکه با هم حرف زدیم ولی جواب ندادی. می خواستم بگم بیای آنلاین با هم چت کنیم ولی نشد...

این عکسو تو وبلاگ مریم و میثم دیدم. به نظرم شرح حال خودم اومد. گفتم بذارمش اینجا

نمی دونم این روزا چرا اینقد دلم گرفته... همش سعی می کنم به خودم روحیه بدمو خوشحال باشم ولی نمیشه... نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از دست خودم عصبیم. خیلی... هی به خودم می گم خاک بر سرت پس امیدت کجا رفته؟.... ولی هیچ جوابی برای سوالم پیدا نمی کنم. هر روز صبح به خودم می گم امروز باید خوشحال باشی... و تمام سعیمو می کنم ولی نزدیکای غروب که میشه دیگه هیچ انرژی ای برای خوشحال بودن ندارم! نمی دونم چیکار کنم!

...

...

...

 جون من بیا و یه روحیه ای به این فاطمه ی بی روحیه ت بده...

یا شایدم:

           

اینم خوبه:

!

ویا این:

ولی فعلا که اینه:


خاطرم نيست که تو از باراني ، يا که از نسل نسيم
هر چه هستي گذرا نيست هوايت ، بويت . . .


 

فقط آهسته بگو . . با دلم مي ماني . . 



 

اما ایندفعه میخوام واقعا سعی کنم که ناراحت نباشم... نه که اصلا ناراحت نباشم ها... میخوام ناراحتیامو بذارم واسه ی شب، موقه ی خواب... وقتی که به این فکر می کنم که امروزم بدون تو گذروندم ولی همش به یادت بودم و می رم تو رویا... صورتت جلوی چشمم میاد و تو دلم باهات حرف می زنم. فکر میکنم کنارمی و برات می گم که چقدر دوست دارمو دستاتو توی دوتا دستام می گیرمو نوازش می کنم و....   و اینجوری دیگه ناراحت نمی مونم!

خب من برم. هوا داره تاریک میشه و نمی تونم تنهایی برگردم خونه.

قربونت برم.

دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــممممم

مواظب خودت باش خیلی خیلی خیلی...

بای

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت21:17توسط فاطمه | |

سلام جیگر

خوبی؟

رفتیم فرودگاه، نزاشتن برم  . گفتن اقامت اماراتت تموم شده، بری دیگه بر نمی تونی بر گردی. نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی اینو شنیدم. آخه همش با خودم فکر میکردم خوب الان ما میریم اینگلیس، بعد بر میگردیم اینجا، اینا هم نمی زارن من بیام تو، پس بابام منو میفرسته ایران . واسه همین خودمو زدم به موش مرده گی، ولی بابام پروازو کنسل کرد، گفت اگه بریم اینا دیگه ویزا بده نیستن. باید اول ویزاتو درست کنی، بعد بری. و سه نقطه!

ای لعنت به این شانس،

فاطمه دو روزه دارم دنباله کارای ویزام میدوم، میرم دانشگاه میام بیمارستان، میرم اداره ی immigration  میام دانشگاه میرم بیمارستان. اصلا یک وضعی شده.

دیروز که رفتم بیمارستان، مسول اونجا یادش رفت از من پول بگیره، یک صف طولانی هم بود که دیگه داشتم بیخیاله سفر اینگلیس میشدم . بعد از اینکه کارام تموم شد رفتم بهش گفتم از من پول نگرفتی، بنده خدا انقدر خوشحال شد. گفت دستت درد نکنه خدا خیرت بده و الا آخر. امروز که رفتم بیمارستان جواب آزمایشم بیگیرم منو که دید، ورم داشت از تو صف برد منو تو، کارامو تموم کرد. خیلی خلاصه داد .

۲ ساعت پیش با بابام رفته بودم بلیته جدید گرفتم واسه امشب ساعت ۲:۳۰ . انقدر خسته بودم اصلا چشمام سیاهی میرفت. ولی جدا خیلی ناراحت شدمو عذاب وجدان گرفتم، آخه همش فکر میکنم این جوری مامانو بابامو داداشامو زا براه کردم تقصیره منه . بنده خدا ها خوشحالو خندون داشتن میرفتن سواره هواپیما بشن که اینا خفتشون کردن .

آبجی!

ببخشید من هنوز تمامه پست هاتو نخوندم، فقط آخریرو خوندم، در اولین فرصت میخونمو نظر میدم در حده تیم ملی .

فاطمه من برم وسایلامو جم کنم ۲ ساعت دیگه باید بریم فرودگاه منم هیچ کاری نکردم.

میدونی چقدر دوست دارم؟

به خدا نمی دونی...

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت22:23توسط محمد | |

سلام هلو

خوبی؟

من که اصلا خوب نیستم،

فردا صبح ساعت ۷:۴۵ میریم اینگلیس . من میخواستم بیام ایران، ولی بابام نمیزاره، نمی دونم چرا انقدر منو ازیت می کنه .

دیشب ساعت ۲ اومده تو اتاقم میگه زنگ بزن دفتر هواپیمایی، میخوایم بریم اینگلیس، من همون جا کش اومدم، امروزم منو اول صبح بیدار کرده رفتیم بلیت گرفتیم، من انقدر غر زدم سرش دیگه داشت عصبانی میشد .

فاطمه من اصلا حالم خوب نیست، میرم یکم بخوابم .

آبجی اگه این پستو خوندی یه زنگ به فاطمه بزن، خیلی گلی.

مواظبه خودت باش عزیزم

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت19:7توسط محمد | |

سلام عزیزه دلممممم

خوبی جیگر طلا؟

من که دارم میمرم از خستگی، این هفته همش درس خوندم (آره جونه عمم ) ولی جدی این ترم تابستونیه خیلی خسته کننده بود. امروز هم امتحانه آخر رو دادم و خلاص. ولی می دونی چیه؟ تمامه این خستگیم همین الان با خوندن پستت از بدنم رفت بیرون. اصلا یه حاله دیگه ای دارم . میدونی چند وقتی بود نگفته بودی دوستم داری؟ خیلی . ولی کلا دلم واسه نوشته هات خیلی تنگ شده بود. دلم واسه خودت هم یه ذره شده. اگه بدونی چه حالی دارم، خودت همین امروز با یه پرواز میومدی دبی . نه شوخی کردم، حالم همچین هم بد نیست.

بله، دانشگاه پر

خیلی عذاب وجدانه شدیدی داشتم فاطمه . همش با خودم میگفتم الان کارام تموم میشه میرم یه آپ میکنم، ولی همش یه مشکلی واسم پیش میمومد. کامپیترم هم صداش در اومده بود یه چند روزی، نمی دونم چش بود ولی دیگه افتاده رو قلتک. (نمی دونم یا غلتکه یا قلتکه یا غلطکه یا قلطکه، حالا خودت به مهربونیت ببخش ).

راستی خوشمله، چرا دیگه زنگ نمیزنی؟ بی وفا شدی ؟ می دونی چند وقته اسممو صدا نکردی . اون موقه ها که پایه تلفن محمد محمد میکردی من بال بال میزدم. فقط ۱، فقط ۱ بار دیگه .

پریروز، یعنی پری شب، خیلی خسته بودم، دیر هم خوابیده بودم. مامانم اومد منو بیدار کنه، اون که غربونش برم هم میشناسنش چه جوری ملت رو بیدار میکنه، تو هم تاحالا فکر کنم بیدار کرده باشه ، حالا داشتم میگفتم، خوابیده بودم، دیدم یه نفر داره نوازشم میکنه میگه محمد پاشو، نمی دونم چه حسی بهم دست داد، ولی فکر میکردم تویی، منم چشمام باز نمی شد، همون جوری بغلش کردم، یهو گفتم با خودم چقدر سایزه کمره فاطمه بزرگ شده ، دیدم مامانمه، همچین جا خوردم، سریع برگشتم خودمو زدم به خواب . نمی دونم اونجا چرا این فکر کردم ولی حتی واسه چند ثانیه خیلی شیرین بود.

چشمه بابام روشن اولین دوربین هم بنده رو زد. داشتم از یه خیابون رد میشدم، یهو دیدم اونره خیابون دوربین گزاشتن واسه ماشینایی که از اون ور میان، با خودم گفتم اه، چه جالب، قبلا اینجا دوربین نبود. سرمو که برگشتوندم فلاشه دوربینه این وری زد. گفتم ای بر ... دستت درد نکنه... با اخم رفتم دانشگاه، برگشت که رسیدم خونه به بابام گفتم اگه احیانا، یه روووووزی، یه راداری، منو بزنه چی....؟ گفت قلط کردی تو با رادار با ماشین. از جیب خودت میدی، گفتم مرسی.

وای فاطمه باز خوابتو دیدم . خیلی خوابای بدی دارم میبینم، خیلی تاثییر گزاشته رو روحیم. خواب دیدم اومدم ایران خونه ی عمه سکینه، بد تو هی میگفتی بیا پیشه من ولی من میگفتم بابات و مامانت هستن نمیشه و فلانو این چیزا، ولی تو میگفتی نه عیب نداره، من واره یه مجلسی شدم بابامو بابات بودن، با بابام رو بوسی کردم ولی بابات حاضر نشد با من سلام بکنه . یه خوابم دیدم مامانت هی داشت مارو نصیحت میکرد ولی تو میگفت عیب نداره .

دلم بی قراره، کارش انتظاره، میخواد ببینتت بهت بگه دووووووست داره

تو نیستیو این دلم فقط چشم به راته، فقط منتظره شنیدنه اون صداته

عزیزم من برم یکم بخوابم.

یادت نره دوست دارم

مواظبه خودت باش

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت15:49توسط محمد | |

سلام عزیزم

خوبی فدات؟

من الان خونه ی  پدربزرگم هستم و دختر عمه و دختر عمو هام کنارم نشستن! یه هفته س که از لندن اومدن و منم موندم پیششون.

الان با هزارتا زور انداختمشون بیرون! ولی فقط ۵ دقیقه بهم وقت دادن که پای کامپیوتر تنها باشم.

دلم خیلی برات تنگ شده. اینجا بد نیست یعنی خیلی خوش نمی گذره . همش باید بازی کنم! ولی خب این اسرام همش تو بغلمه. هی می ره و میاد میگه احبیچ. ( یعنی دوست دارم!) و شبا کنارم میخوابه و بغلم می کنه و هی بوسم می کنه! ولی من دلم می خواد یکی دیگه بغلم کنه... یکی دیگه کنارم بخوابه... یکی دیگه بوسم کنه...من دلم میخواد با تو باشم نه دیگران...

دیشب حسنا ( اون کوچیکه) تو بغلم بود داشتم واسش شعر می خوندم. نمی دونی یه جوکی شده بود. تا ساکت می شدم هی صدا می کرد و خودشو تکون می داد که بازم بخون و تکونم بده. خیلی خنده دار بود!

دلم بد جوری هواتو کرده. خیلی بدجور... دلم میخواد بشینم گریه کنم ولی...

۵ دقیقه م تموم شد! حورا اومد اخطاریه داد که وقتت تموم شد!

خیلی خیلی خیلی دوست دارم. خیلی

مواظب خودت باش.

مواظب منم باش.

عاشقانه می پرستمت.

کاش بودی...

بای

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت12:45توسط فاطمه | |